خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
33
أخلاق الأشراف ( فارسى )
بعد از آن سى سال ديگر عمر در نيكنامى بسر برد ؛ زهى جوان نيكبخت . » آنگاه لحن استهزايى خود را چنين بپايان مىبرد كه « اى ياران ! معاش و سنّت اين بزرگان غنيمت دانيد . مسكين پدران ما كه عمرى در ضلالت بسر بردند و فهم ايشان بدين معانى منتقل نگشت . » اين فصل كه هر كلمه و عبارت آن نيشى و كنايهيى است بر جامعهيى كه در آن ، مردى و مردانگى مرده و مسخرگى و دلقكى و نامردمى و بىآبرويى رواج يافته بوده ، به فصل ديگر مىانجامد دربارهء عفّت . در گذشته « عفّت را يكى از خصايل اربعه شمردهاند و در حدّ آن فرمودهاند عفّت عبارتست از پاكدامنى ، و لفظ عفيف بر آنكس اطلاق كردندى كه چشم از ديدن نامحرم و گوش از شنيدن غيبت و دست از تصرّف در مال ديگران ، و زبان از گفتار فاحش و نفس از ناشايست بازداشتى » . آنگاه نمونههايى از عفّت ياد كرده است . مثلا مىگويد « منصور حلّاج را چون بر دار كردند گفت : در كوچكى بر شارعى مىگذشتم آواز زنى از بام شنيدم از بهر نظارهء او بالا نگريستم ، اكنون از دار به زير نگريستن كفّارت آن بالا نگريستن مىدانم . » امّا عبيد مىنويسد كه « اصحابنا مىفرمايند كه قدما در اين باب غلطى شنيع كردهاند و عمر گرانمايه در ضلالت و جهالت بسر برده » زيرا مقصود از زندگانى خوشباسى و بهرهمندى از لذّتهاى دنياست و پرداختن به خ لهو و لعب و اين غرض « بىفسق و آلات مناهى امرى ممتنع است و جمع كردن مال بىرنجانيدن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض ديگران دراز كردن محال . پس ناچار هركه عفّت ورزد از اينها محروم باشد و او را از زندگان نتوان شمرد و حيات او عبث باشد و او بدين آيت كه خ آيا پنداشتيد شما را به عبث آفريديم و شما به سوى ما بازنمىگرديد « 1 » مأخوذ بود . و خود چه كلپتره « 2 » باشد كه شخص را با ماه پيكرى خلوتى دست دهد و او از وصال جانفزاى او بهرهمند نگردد و گويد كه من پاكدامنم ، تا به داغ حرمان مبتلا گردد و شايد بود كه او را مدّة العمر چنان فرصتى دست ندهد . . . آنكس را كه وقتى عفيف و پاكدامن و
--> ( 1 ) . مؤمنون ، 23 / آيهء 115 . ( 2 ) . كلپتره - سخن ياوه و بىاساس ، به اصل كتاب رجوع فرماييد .